حالا میفهمم چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود....! یکی بود یکی نبود،این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده، یکی بوده یکی نبوده...
در اذهان شرقی ما نمی گنجد باهم بودن،باهم ساختن.برای بودن یکی،باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش اینگونه آغاز شود:یکی بود دیگری هم بود و همه با هم بودند و ما اسیر این قصه کهن برای بودن یکی،یکی را نیست میکنیم از دارایی،از آبرو،از هستی.انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.
هیچ کس نمی داند جز ما،هیچ کس نمی فهمد جز ما و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ارزشی ندارد حتی برای زیستن و این هنریست که آن را خوب آموخته ایم........هنر نبودن دیگری!