زندگی را به بیداری بگذرانید که سالها به اجبار خواهید خفت.
زندگی را به بیداری بگذرانید که سالها به اجبار خواهید خفت.
از لورد کلوین که بزرگترین علمای فیزیک جهان است ، این جمله بیادگار مانده که : " اگر نیکو بیندیشید ، علم شما را ناچار از آن خواهد کرد که به خدا ایمان داشته باشید . "
مینا
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1389 ساعت 05:52 ب.ظ
پیش از اینها فکر می کردم خدا /خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها /خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور/ بر سرتختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او /هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او ، آسمان /نقش روی دامن او ، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش/ سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او ، آفتاب /برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست/ هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود /از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین/ خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود /مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت/ مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم، از خود ، از خدا /از زمین، ازآسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست /پرس و جو از کار او کاری خطاست
هرچه می پرسی، جوابش آتش است /آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند /تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند/ کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی ، عذابت می کند/ در میان آتش ، آبت می کند ...
با همین قصه ، دلم مشغول بود/ خوابهایم ، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم/ در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین/ بر سرم باران گرز آتشین
محو می شدنعره هایم، بی صدا /در طنین خندة خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا/ ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه می کردم ، همه از ترس بود/ مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه/ مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله/ سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود/ مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر/ راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا /خانه ای دیدم ، خوب و آشنا
زود پرسیدم : پدر اینجا کجاست؟ /گفت: اینجا خانه خوب خداست!
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند/ گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد /با دل خود ، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین /خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟!
گفت : آری ، خانه او بی ریاست/ فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است /مثل نوری در دل آئینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی/ نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست/ حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است/ مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست ، معنی می دهد/ قهر هم با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود ، قهر نیست /قهری او هم نشان دوستی است ...
تازه فهمیدم خدایم ، این خداست/ این خدای مهربان و آشناست
دوستی ، از من به من نزدیکتر/ از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد/ نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود/ چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا /دوست باشم ، دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد /سفره دل را برایش باز کرد
می توان درباره گل حرف زد/ صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت/ با دو قطره ، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد/ مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند/ با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد/ با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره هر چیز گفت/ می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا/ پیش از اینها فکر می کردم خدا ... زنده یاد قیصر امین پور
مینا
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 ساعت 11:58 ق.ظ
رینک " آلمانی در کتاب خود به نام " دنیا مخلوق است " صریحا اعتراف می کند که در این جهان یک عقل و قدرت ابدی وجود دارد .
" رومین " انگلیسی کمی قبل از مرگش اظهار کرد که او معتقد است که تمام مبانی علمی و فلسفی او تا آن زمان باطل بوده و وجود دنیا بدون صانع غیر قابل فهم است و توبه کاران زیادی از این قبیل را می توان نام برد . " مایکل فارادی " دانشمند فیزیک و شیمی انگلیسی که تمام عمرش صرف تحقیق و بیان نظریه شده بود ، در یکی از روزهای سال 1867 که در بستر مرگ بود ، یکی از دوستانش از او پرسید : فارادی به چه نظریه ای فکر می کنی ؟ جواب داد خدا را شکر که به هیچ نظریه ای فکر نمی کنم ، آیا در بستر مرگ هم نظریه مرا راحت نخواهد گذاشت ؟ من خدای خود را می شناسم و مطمئنم که تقصیرات مرا خواهد بخشید .
مینا
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 ساعت 07:14 ب.ظ