* حضرت عشق *

زندگی را به بیداری بگذرانید که سالها به اجبار خواهید خفت.

* حضرت عشق *

زندگی را به بیداری بگذرانید که سالها به اجبار خواهید خفت.

خداشناسی ...

ساده ترین طریق خداشناسی که در مغز بشر خطور می کند آن است که خدا را به صورت خود می پندارد بدون این که در این اندیشه عمیق شود که به چه دلیل خالق زمین و آسمانها به شکل یکی از مخلوقات ناچیز یکی از کرات عالم لایتناهی باشد. با این روش و فرضیه هرگاه طایفه شتران، شعوری به میزان شعور بشرداشته باشند حق آن است که آنها هم خدا را به صورت خود پندارند. همچنین مورچگان خدائی به صورت یک مورچه درشت و قوی نزد خود فرض کنند ومرغان نیز خدا را به هیبت مرغان مجسم نمایند. فرض کنیم هرگاه به یکی از سلولهای بدن انسان بگویند که شکل آدمی که تو جزء آن هستی چیست چه فرض می کند؟ او نمی تواند قیافه و کالبد بدن انسان را نزد خود مجسم نماید. ناچار است اگر هم چیزی فرض می کند شکلی مطابق شکل خود یا حدود آنچه در اطراف  او است مانند میکربهای مختلف و یا خون و امثال آن بپندارد در صورتی که هیچ کدام صحیح نیست. او کوچکتر از آن است که آدمی را که میلیاردها برابر او است و انواع و اقسام ترکیبات و اشکال گوناگون بدن او را تشکیل داده نزد خود مجسم نماید. همین طور است وضع انسان نسبت به خدای خود، او چگونه می تواند خدائی را که صاحب و حاکم و محیط بر عالم لایتناهی است نزد خود مجسم کند و شکل آن را ببیند یا توقع داشته باشد این خدارا به یک شکلی در نظر او مجسم کنند و اگر هم چنین خیالی داشته باشد مانند همان میکرب و گلبول راه اشتباهی می رود و خدا را به صورت خودش خیال می کند یا آن را به صورت حیوانات و موجودات و اشکال اطراف خود می پندارد.

حالا ملاحظه کردید آن مادیونی که توقع دارند شکل خدا را به همین پنداری که در حدود قیافة بشر باشد به چشم ببیند تا آن را قبول داشته باشد، چقدر در اشتباهند. چرا بشر ناچیز بایستی توقع داشته باشد که خدای عالم لایتناهی را با این چشم و بصیرت محدود خود در جلو خویشتن ببیند؟

سالیان دراز بشر بی بهره از دانش دچار چنین اشتباهی بوده منتها با جزر و مد و  پیشرفت تمدن همین فکر تغییرات و تحولاتی پذیرفته گاهی برای چنین خدائی مظهر یا مظاهر و قوای گوناگون اندیشیده و زمانی از سنگ و چوب و فلز خدایانی ساخته که آن را نمایندة خدا دانسته و در پیشگاه آن عبادت کرده و وقتی هم برای آن رب الانواع و خدایان  افسانه آمیز قائل شده و گاه او راچون پیرمردی که بالای ابرها نشسته مجسم نموده است.

یک یادگاری از لورد کلوین

از لورد کلوین که بزرگترین علمای فیزیک جهان است ، این جمله بیادگار مانده که : " اگر نیکو بیندیشید ، علم شما را ناچار از آن خواهد کرد که به خدا ایمان داشته باشید . "

شعری زیبا از قیصر امین پور

پیش از اینها فکر می کردم خدا /خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها /خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور/ بر سرتختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او /هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او ، آسمان /نقش روی دامن او ، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خنده اش/ سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او ، آفتاب /برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست/ هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود /از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین/ خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود /مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت/ مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم، از خود ، از خدا /از زمین، ازآسمان، از ابرها
زود می گفتند: این کار خداست /پرس و جو از کار او کاری خطاست
هرچه می پرسی، جوابش آتش است /آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند /تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند/ کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی ، عذابت می کند/ در میان آتش ، آبت می کند ...
با همین قصه ، دلم مشغول بود/ خوابهایم ، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم/ در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین/ بر سرم باران گرز آتشین
محو می شدنعره هایم، بی صدا /در طنین خندة خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا/ ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه می کردم ، همه از ترس بود/ مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه/ مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله/ سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود/ مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر/ راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا /خانه ای دیدم ، خوب و آشنا
زود پرسیدم : پدر اینجا کجاست؟ /گفت: اینجا خانه خوب خداست!
گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند/ گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد /با دل خود ، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین /خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟!
گفت : آری ، خانه او بی ریاست/ فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است /مثل نوری در دل آئینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی/ نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست/ حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است/ مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست ، معنی می دهد/ قهر هم با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود ، قهر نیست /قهری او هم نشان دوستی است ...
تازه فهمیدم خدایم ، این خداست/ این خدای مهربان و آشناست
دوستی ، از من به من نزدیکتر/ از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد/ نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود/ چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا /دوست باشم ، دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد /سفره دل را برایش باز کرد
می توان درباره گل حرف زد/ صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت/ با دو قطره ، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد/ مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند/ با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد/ با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره هر چیز گفت/ می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا/ پیش از اینها فکر می کردم خدا ...
زنده یاد قیصر امین پور