فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو . . .
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم
داستان غم انگیز زندگی
این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می
مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که
به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می
شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است
، دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست
ندارد که بمیرد .
عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس
قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع
هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای
واقعی خود را بیابیم.
عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان.
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چیز درک
این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.
انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.
یکشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود. سه شنبه: شکست می خورد. چهارشنبه: ازدواج
می کند. پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد. جمعه: می میرد.ن اگر انسانها بدانند
فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
رئیس سرخ پوستان خدای خودش را این طور قسم میدهد ؛ که :
ای خدای بزرگ
به من کمک کن که هروقت
خواستم درباره ی راه رفتن فردی قضاوت کنم ،
قدری با کفش های او راه بروم
حتی خدا هم به قضاوت نمی پردازد مگر ،
پس از آنکه انسان عمر خود را به پایان رساند .
دکتر جانسون